نقد سریال زیبای فرینچ fringe

 

 

سریال فرینچ از بسیاری جهات شبیه سریال لاست می باشد چراکه خالق آن جی.جی.آبرامز همان خالق لاست است. گرچه این سریال از بازیگران حرفه ای و مناسبی استفاده نکرده است و یکی از شخصیت های اصلی فیلم با نام پیتر که تصویر او را در بالا مشاهده میکنید نمیتواند به خوبی از عهده نقش خود برآید. اما سناریوی بسیار قوی و جذاب فیلم مخاطب را تا پایان سریال کاملا راضی نگه میدارد. برعکس بسیاری از سریال های امروزی این سریال آغازی طوفانی و جذاب ندارد و احتمالا برخی از تماشاگران پس از چند اپیزود اولیه از سریال دلسرد شده و ادامه آن را تماشا نمی کنند. اما در اواخر فصل یک سریال اوج می گیرد و داستان اصلی را رو می کند. اگر کسی از من این سریال را بخواهد من از فصل دوم به بعد را به او میدهم چون خودم پس از دیدن فصل یک بی خیال آن شدم ولی وقتی دیدم طرفداران زیادی دارد و آن را با لاست مقایسه می کنند تصمیم گرفتم از اواخر فصل یک شروع به دانلود و تماشای سریال کنم و آن وقت نظرم راجع به آن کاملا تغییر کرد. از نکات مثبت این سریال می توان به موسیقی متن زیبا اشاره کرد. همچنین گروه سنی این سریال پایین تر از اکثر سریال های امروزی خارجی هست و تا حد ممکن کمترین صحنه های نامناسب را دارد. شخصیت اول فیلم دکتر والتر بیشاپ هست که از دوران جوانی به همراه دوست خود ویلیام بل تمام وقتشان را صرف علم و آزمایشات علمی عجیب و غریب کرده اند و حتی روی کودکان آزمایشات علمی کرده اند تا توانایی های کشف نشده و خارق العاده انسان را کشف کنند. آنها هیچ حد و مرزی برای کار خود قائل نبوده اند و به قولی در کار خدا دخالت هایی کرده اند. حالا والتر به خاطر عذاب وجدان از کارهای گذشته اش در یک آسایشگاه روانی به سر می برد و دوستش بل رییس یک موسسه علمی غیر دولتی به نام مسیو داینامیک هست که جدیدترین تکلنولوژی های جهان را در اختیار دارد. چیزی شبیه دارپا.

به تازگی بخش جدیدی در پلیس فدرال FBI شکل گرفته است که به جرم و جنایات فراطبیعی می پردازد و برای اینکار یکی از مامورین خبره به نام الیویا دانم را در نظر گرفته اند. این خانم در بچگی موش آزمایشگاهی والتر بیشاپ بوده است! که چنین تصادفی کمی عجیب و ناباورانه به نظر می رسد. همچنین توانایی منحصر به فردی در تله کینزی دارد که بعدا در ادامه سریال متوجه آن میشود.

 دکتر بیشاپ قبلا در چند مورد با دولت در مورد پروژه های سری فعالیت هایی داشته است و به دولت در مورد اختراع موبایل در آینده خبر داده است. تصمیم می گیرند او را وارد این بخش جدید FBI کنند چون با پرونده هایی روبرو هستند که حل آنها برایشان مقدور نیست. اما فقط اعضای درجه یک خانواده بیشاپ میتوانند او را از تیمارستان مرخص کنند. او فقط یک پسر به نام پیتر دارد که در عراق مشغول کلاه برداری است به همین خاطر FBI به سراغ او می رود و بالاخره تیم سه نفره آنها تشکیل می شود. پیتر جوان بسیار باهوش و با استعداد است که مهندس الکترونیک هم هست اما در جامعه در موقعیت درست خود قرار نگرفته است. حالا این افراد شروع می کنند به حل معماهایی که به ظاهر تخیلی و غیرممکن هستند اما در حقیقت کاملا علمی و بر پایه و اساس منطقی واقع شده اند. به عنوان مثال در یکی از حملات تروریستی شخصی که هیچ بمبی به خودش متصل نکرده بود در ایستگاه مترو منفجر شد! در خون او مقادیر زیادی از یک ماده مخدر یافت شد که این ماده جدید توسط دکتر بیشاپ مورد آزمایش قرار گرفت و او متوجه شد که این ماده در حالت عادی هیچ  واکنش عجیبی از خود نشان نمیدهد اما اگر با یک فرستنده امواج رادیویی، یک طول موج خاص در برابر آن منتشر بشود روی این مایع تاثیر گذاشته و آنرا به شدت سخت و منجمد کرده و در نهایت مولکول های ماده از هم پاشیده و یک انفجار رخ می دهد. بنابراین آن شخصی که در مترو منفجر شده بود معتاد به این مایع بوده و حجم زیادی از این مایع را به مرور زمان به خودش تزریق کرده و در زمانی که می بایست ترور اتفاق بیافتد یک شخص دیگر امواج مورد نظر را در محیط پخش کرده است.

از این اتفاق های به اصطلاح فرینچی در این سریال زیاد رخ می دهد و اولین خطر در خاورمیانه است. من اوایل سریال فکر کردم مثل اکثر سریال های معمولی نظیر ماوراطبیعه Supernatural یا عامل ناشناخته PSI FACTOR این سریال هم خلاصه می شود در همین اتفاقات عجیب و غریب و حل آنها. اما سخت در اشتباه بودم چون این فیلم براساس نظریه جهان های موازی یک سناریوی منحصر به فرد و خیلی خاص دارد. در واقع تمام این اتفاق ها توسط عده ای دیگر ایجاد می شوند و آنها می خواهند راه خود را به دنیای ما باز کنند. آنها بسیار از ما قدرتمندتر هستند و هیچ احساساتی ندارند. آنها فقط نظاره می کنند و در تمام وقایع مهم جهانی حضور دارند!

 

تکنولوژی آنها بسیار پیشرفته تر از ماست و طبق گفته یکی از آنها توان علمی و نظامی امریکا در برابر آنها مثل مورچه ای در برابر انسان است. حتی خود آنها از ما بسیار قدرتمندتر هستند. اما چرا؟!

مغز ما به بخش های مختلفی تقسیم میشود ، بخشی مربوط به احساسات بخشی مربوط به منطق ، بخشی مربوط به تخیل و…

یک واقعیت تاریخی هست در مورد قوم نازکا در پرو که ذکر آن بی ارتباط با این موضوع نیست. یک نوزاد جمجمه محکمی ندارد و شکل جمجمه یکی از عوامل مهم و تعیین کننده مقدار رشد نواحی مختلف مغز هست. اقوام نازکا سرِ کودکانشان را وقتی که تازه به دنیا می آمدند از دو طرف با چوب می بستند تا سر به صورت بیضی شکل و رو به بالا رشد کند. اینطور مهارت ریاضی و منطقی آنها بیشتر پروش پیدا میکرد و بخش های دیگر مغز که از نظر آنها زیاد مهم نبود کمتر. ببینید چند هزار سال پیش اقوام امریکای جنوبی چه دانشی داشتند! همین سبب شد خطوط پر رمز و راز و ناممکن نازکا را ترسیم کنند.

 حالا این افراد که توسط FBI نظاره گر نام گرفته اند دقیقا همین کار را با کمک یک فناوری رباتیک انجام داده اند و بی خیال احساسات و بخش های غیر علمی و منطقی مغز شده اند و تبدیل شده اند به انسان های ماشینی بسیار باهوش و خطرناک که قدرت ذهن خوانی و تله پورت دارند و معلوم نیست از کجا می آیند و چه هدفی را دنبال می کنند! آنها بیرحم و بی احساس هستند.

لحن صحبت کردن و لباس پوشیدن این افراد خاص و مبتکرانه است.

Image result for observers fringe

شخصیت های اصلی فیلم مثل اولیویا دانم و پیتر چندان به دل نمی چسبند و ای کاش بازیگران بهتری برای این سریال با همچین سناریوی قوی در نظر گرفته میشد. سریال گهگاهی از چند شخصیت سریال لاست استفاده می کند . انگار شخصیت های سریال لاست حکم ادویه پیدا کرده اند و هرکسی می خواهد سریال خود را جذاب تر کند چند تا از این شخصیت ها را برای چند قسمت وارد سریال می کند تا چاشنی سریال بشود! سریال فرار از زندان هم همین کار را در فصل چهارم کرده است.

تمام بار بازیگری روی دوش والتر بیشاپ است که شخصیتی نیمه دیوانه دارد و همش فکر شکم است! در صحنه ای که اولیویا به دستگاهی متصل است و قرار است عملی شبیه برون فکنی انجام بدهد ضربان قلب و فشار خونش به شدت بالا می رود و پیتر نگران او می شود و میگوید والتر آیا کاری نمی کنی؟! والتر می گوید چرا پیتر؛ زودباش، برو روی اون میز کیفمو بازکن… پیتر کیف را با عجله باز میکند. والتر میگوید حالا بیسکوییت نمکی های منو برام بیار! و شروع میکند به خوردن بیسکوییت.

دکتر بیشاپ سالها پیش زمانی که بسیار مغرور بود و همه چیز را فدای علم می کرد با بزرگترین چالش زندگی اش رو برو می شود. پسرش بیمار می شود و او برای نجات پسرش از مرگ باید درمانی برایش میافت. او شب و روزش را یکی میکند و هر چه تلاش می کند موفق به ساخت دارو نمی شود و سرانجام پسرش می میرد. در کشفیات خود متوجه وجود جهان های موازی می شود و پنجره ای به سوی جهان دیگر باز می کند. در تئوری جهان های موازی می گویند شبیه این جهان و اجزای آن بیشمار حالت دیگر وجود دارد که شبیه هم هستند اما انتخاب های مختلفی انجام شده و تغییرات شانس وتقدیر سبب تغییراتی نسبت به دنیای ما شده است. مثلا در این جهان من مخترع و مجیشن هستم. در جهانی دیگر یک ایمان دقیقا شبیه من هست ولی در آنجا دنبال مجیک نرفته و خیلی بیشتر به درس علاقه داشته و به همین خاطر عینک به چشمانش می زند. یا در این جهان تمدن مصر سقوط کرده اما در جهانی دیگر اینطور نیست و یا همانطور که در سریال نشان داده شد در حادثه 11 سپتامبر در آن جهان کاخ سفید مورد حمله قرار گرفته و برج های دوقلو هنوز سالم هستند. دکتر بیشاپ در پنجره ای که باز شده ساعت ها به تماشای جهان دیگر می نشیند و خانواده خودش را پیدا میکند. پسرش پیتر در آنجا زنده است اما در آنجا هم مریض شده و پدرش یعنی والتر دوم که در آنجا باز هم دانشمند است اما اینبار برای دولت کار میکند و آدم حسابی تر است و با ویلیام بل هم دوست نیست مشغول ساخت داروی درمان پسرش است. دکتر بیشاپ اینطرفی! با دقت نگاه میکند و امیدوار است حداقل پیتر آنطرفی نمیرد! در لحظه ای که چند عنصر مهم با هم ترکیب می شود دکتر بیشاپ منتظر است ببیند که آیا رنگ محلول تغییر میکند و بر عامل بیماری غلبه می کند یا خیر. در این لحظه یکی از نظاره گر ها وارد آزمایشگاه میشود و دکتر بیشاپ سرش را بر میگرداند و به اون نگاه میکند و مشغول صحبت با او می شود و دقیقا در همین لحظه محلول تغییر رنگ میدهد و جواب میدهد. اما به علت پایین بودن مقدار یکی از مواد پس از چند ثانیه رنگ محلول دوباره به حالت اول بر میگردد! وقتی صحبت والتر بیشاپ با آن مرد کچل تمام می شود می بیند محلول هنوز تغییری نکرده و فکر می کند این فرمول اشتباه هست و کلا بی خیال آن میشود. والتر بیشاپ اینطرفی خیلی افسوس می خورد و میگوید دیگر امیدی به نجات پیتر ثانوی نیست. برای همین تصمیم میگیرد به جهان موازی دیگر سفر کند و خودش محلول را از روی همان فرمول که دیده بود بسازد و پیتر را نجات بدهد. او به دنیای آنها می رود و پیتر را می دزدد  و به این دنیا می آورد و نجاتش می دهد اما دلش نمی آید پیتر را برگرداند و با اینکار نظم جهان را بهم می ریزد و باعث بروز دو رخداد مهم میشود. اول اینکه والتر بیشاپ در اینجا یک دکتر دیوانه است اما در آنجا وزیر دفاع امریکاست که وقتی به خانه برمیگردد و میگوید پسرمان کجاست؟ همسرش میگوید خودت آمدی و او را بردی! یادت نیست؟ لباس کهنه ای هم به تن داشتی! او این قضیه را انکار میکند چون در حقیقت والتر اینطرفی پسرشان را دزدیده است. آنها فیلم دوربین های مدار بسته خانه شان را بازبینی می کنند و می بینند که یکی دقیقا شبیه خودش وارد خانه می شود و پیتر را می برد. چون در آنجا هنوز جهان های موازی را کشف نکرده اند حیران می مانند و میگویند شاید کار آدم فضایی ها بوده! یک مدت روی این فرضیه کار می کنند و به نتیجه ای نمی رسند. بعد میگویند شاید یک نفر جراحی پلاستیک کرده و خودش را شبیه او درست کرده و اینکار را کرده اما با تمام قدرت دولت و دستگاه های امنیتی و جاسوسی نمی توانند چنین شخصی را ردیابی و دستگیر کنند و در آخر پس از بیست و چند سال دستشان به جایی نمی رسد و سوژه خنده نشریات می شوند. چرا که همه میگویند این چطور وزیر دفاعی هست که نتوانست از پسر خودش دفاع کند؟!

 Image result for fringe walter bishop

اما سرانجام روزی که والتر بیشاپ اینطرفی روی توانایی یک دختر بچه مبنی بر سفر بین جهان های موازی بدون دخالت هیچ دستگاه یا دارویی کار می کند نتیجه کار سبب می شود که والتر آنطرفی متوجه وجود جهانی موازی شبیه خودشان بشود و بفهمد که پسرش پیتر کجاست. این دختر بچه که همان اولیویا دانم هست وقتی خیلی می ترسد می تواند بین جهان های موازی سفر کند و در آزمایشگاه بیشاپ وقتی تصمیم میگیرد به دکتر بیشاپ درمورد ناپدری ظالمش بگوید خیلی مضطرب و وحشت زده می شود و همین باعث می شود به جهان دیگر سفر کند و در حقیقت وارد دفتر والتر بیشاپ دوم بشود و به او همه چیز را می گوید و جلوی چشمانش ناپدید میشود. والتر می بیند دختر او را می شناسد ولی او دختر را نمی شناسد و وقتی ناپدید شدن او را می بیند متوجه می شود جهان دیگری هست که والتر در آنجا روی کودکان آزمایش می کند و اینجاست که متوجه می شود سالها پیش چه اتفاقی افتاده است و این باعث بروز کینه و دشمنی بین دو دنیا می شود که اولین نتیجه ی کاری بود که والتر بیشاپ کرد. دومین رخداد مهم این بود که سفر بین دنیاها همانطور که نینا شارپ جانشین ویلیام بل در موسسه مسیو داینامیک که از بازیگران سریال قهرمانان هم هست هشدار داده بود، سفر بین دنیاها باعث نازک شدن لایه های جداکننده دنیاها و آسیب جدی به هر دو دنیا می شود و ممکن است دنیاها ویران شوند و آخرالزمان رخ دهد. که والتر به خاطر خودخواهی اش به این هشدار توجهی نکرد و حالا جهان واقعا در معرض نابودی قرار گرفته است و نابودی دو دنیا و کینه و دشمنی اهالی دنیای دوم یک طرف، نظاره گر ها با کله های کچل و لباس های کلاسیک شان هم یک طرف.

یکهو سریال تغییر اساسی میکند و میشود ماتریکس جدید!

چند سال گذشته است و حالا نظاره گر ها دست از نظارت، مطالعه و یادداشت برداری کشیده اند و دنیا را تصاحب کرده اند.

 

حالا شبیه فیلم ماتریکس دنیا پر شده از این آدم کچل ها و هیچ دولتی هم نتوانسته است با آنها مقابله کند و معدود انسان هایی  هم که باقی ماننده اند تحت عنوان وفاداران شناخته می شوند و جز اطاعت محض از این کچل ها کاری نمی توانند انجام بدهند.

 حالا دنیا برای عده ای شورشی که میخواهند دنیا را نجات بدهند و جهان را از وجود نظاره گرها پاک کنند جای بسیار خطرناکی است. سر دسته این شورشی ها که عکسش را در همه جای شهر زده اند دختر پیتر و اولیویا دانم هست.

 گروه اصلی فرینچ در یک ماده ای به نام کهربا منجمد شده اند و افراد گروه مقاومت موفق می شوند آنها را از کهربا بیرون بکشند و این کار باعث می شود آنها دوباره زنده بشوند در حالی که همچنان جوان هستند؛ چون رشد آنها در کهربا متوقف شده است. اما آیا گروه سابق فرینچ با کمک گروه مقاومت موفق می شوند نظاره گر ها را نابود کنند؟!

 همانطور که گفتم سناریو بسیار جذاب است و نباید این سریال را از دست داد. سریال مملو از ایده های جدید و ناب است. تنها ضعف آن بازیگری شخصیت های اصلی فیلم است. بازیگران این سریال در برابر ستاره های سریال های امروزی مثل Ian Somerhalder یا Milo ventimiglia یاJensen Ackles و Jared Padalecki اصلا به حساب نمی آیند.

  

 

با این حال برعکس سریال هایی که از بازیگران قوی استفاده کرده اند اما به علت نداشتن داستان قوی دچار افت زیاد شده اند سریال فرینچ با گذشت زمان جذاب تر و زیباتر می شود. قابل ذکر است که این سریال به عنوان پرخرج ترین و پربازیگر ترین سریال تاریخ شناخته می شود.

گروه فرینچ متوجه می شوند که در تمام حوادث مهم جهان نظاره گرها حضور داشته اند و تصاویر مهم و قدیمی را بررسی کرده و نظاره گرها را در آن تصاویر میان انسان ها پیدا می کنند.

در طول هر اپیزود تصاویر عجیبی نشان داده میشود که هرکدام به یکی از حروف الفبای انگلیسی مربوط هستند و اگر چند تصویر هر اپیزود را کنار هم قرار بدهید کلمه ای معنا دار ساخته می شود که به داستان همان اپیزود مربوط است. همچنین هر تصویر به تنهایی معنا و مفهومی جداگانه دارد. مثل تصویر زیر که به معنای جهان های موازی هست.

 Image result for fringe apple butterfly hand

همچنین یکی از تصاویر ، تصویر یک پروانه است که این انتخاب هوشمندانه اشاره به پروژه سری مونارچ دارد.

در آخر با کمک گروه فرینچ، از خود گذشتگی والتر بیشاپ و یکی از اعضای نظاره گرها که به انسانیت خود بازگشته است و یک پسربچه نظاره گر که شبیه آواتار است دنیا نجات پیدا می کند و تاریخ از نو نوشته می شود.یک پسربچه کچل که دنیا را نجات میدهد یادآور شخصیت انیمیشن آواتار است با همین موضوع.

در این سریال و اصولا تمام کارهای جی جی ابرامز هدف جست و جو برای یافتن سرنوشت واقعی و هویت واقعی انسانی است. شخصیت های سریال خواسته یا ناخواسته در مسیر مبارزه با روزمرگی و سیستم بردگی جوامع امروزی قرار می گیرند و از انسان های گمنام و بی نام و نشان به شخصیت های مهم و تاریخ ساز تبدیل می شوند. همیشه عده ای هستند که بر مردم احاطه دارند و مردم جهان را کنترل می کنند. مردم طبق الگوی تعیین شده توسط آنها که در فرینچ، نظاره گر و در لاست، دیگران نام داشتند رفتار می کنند و از بین چند گزینه که آنها تعیین کرده اند باید انتخاب هایی داشته باشند که باز هم در تحت تاثیر انواع مختلفی از القای ذهنی قرار می گیرند. اما در همین سیستم به ظاهر بی نقص معدود افرادی پیدا می شوند که همانند نئو، شخصیت اصلی ماتریکس دچار یک خلاء ذهنی می شوند و به هیچ طریقی سرگرم اموری که برایشان تعیین شده است نمی شوند و ممکن است ابتدا به راه خلاف کشیده بشوند چون نقض قانون یک کار آنارشیستی محسوب می شود و به نوعی حرکت بر خلاف جهت رودخانه است البته از نوع منفی و بد. مانند نئو که ابتدا هکر بود و از راه هک کپی رایت پول در می آورد یا پیتر در سریال فرینچ که نتوانسته بود مدرک مهندسی خود را بگیرد و مدرک جعلی از دانشگاه MIT برای خودش درست کرده بود و در ابتدا مشغول کلاه برداری در عراق بود. همینطور در سریال لاست برخی از آنها خلافکار و شخصیت های ضد اجتماعی بودند. اما سرانجام یک شخص دانا که هدف و نقشه ای دارد پیدا می شود که این نوع افراد را سازمان دهی می کند مثل جان لاک در لاست یا دکتر والتر بیشاپ در فرینچ یا مورفیس در ماتریکس. و اینجاست که مبارزه آنها با گردانندگان جهان علنی می شود  و همانند هر سریال و فیلم هالیوودی دیگر سرانجام خوبی ، بدی  را شکست می دهد.

 

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.